دوشنبه15آبان 1391
سلام عزیز دلم. دلم برات به ذره شده. مخصوصاً این روزا که خیلی شیرین زبون شدی. تا یه ذره احساس ناراحتی بکنم سریع میای طرفم و میگی: مامانی شی شده؟ الهی مامانی فدات شه با این شیرین زبونی. آخر هفته پیش رفتیم شمال وشما هم تو تمام راه تو صندلیت نشستی و ما هم تو ماشین برای بار هزارم آهنگ عمو پورنگ گوش می کردیم. یعنی از اول راه تا دم در خونه بابا حاجی اینا. کلی با بابایی رفتید تو باغ و به قول خودت نانیگی خوردی. بعد با جوجه ها بازی کردی. به بابا رضا میگفتی: بابایی! جوجه بیبینم؟ پننه بیبینم؟ بعضی وقت ها هم به هوای من بابایی رو به اسم کوچک صدا میکردی؟ "اضا اضا". خلاصه خیلی روزا تو باغ و حیاط حال کردی. البته یک شب خیلی اذیت کردی و همش گریه می کردی و به سختی تو بغلم خوابیدی. مامان حاجی گفت احتمالاً سردی کردی. خلاصه سفر خوبی بود. عزیزم انشاالله همیشه خوش باشی. دوستت دارم و عاشقتم...



دوشنبه15آبان 1391 

